با این همه ظلمی که سیاهی کرده است .... تردید ندارم که خدا هم سبز است !!!

آخرین اخبار

‏نمایش پست‌ها با برچسب تاريخي. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب تاريخي. نمایش همه پست‌ها

۱۳۸۸ بهمن ۱۲, دوشنبه

سرنوشت هر ملت دست خودش است

دوشنبه, ۱۲م بهمن, ۱۳۸۸
کلمه: امام خمینی (ره) در تاریخ ۱۲ بهمن ۱۳۵۷ در سخنرانی تاریخی خود در بهشت زهرا به بیان مفاسد رژیم شاه پرداختند. در این مراسم که خیل عظیم مردم حضور داشتند، امام ضمن تسلیت به داغدیده‌ها، گفتند: سرنوشت هر ملت به دست خودش است.
به گزارش کلمه متن کامل این سخنرانی به شرح زیر است:
بسم الله الرحمن الرحیم
ما در این مدت مصیبت‌ها دیده‌ایم، مصیبت‌های بسیار بزرگ و بعضی پیروزیها حاصل شد که البته آن هم بزرگ بوده، مصیبت‌های زن‌های جوان مرده، مردهای اولاد از دست داده، طفل‌های پدر از دست داده.
من وقتی چشمم به بعضی از اینها که اولاد خودشان را از دست داده‌اند می‌افتد، سنگینی در دوشم پیدا می‌شود که نمی‌توانم تاب بیاورم. من نمی‌توانم از عهده این خسارات که بر ملت ما وارد شده است برآیم، من نمی‌توانم تشکر از این ملت بکنم که همه چیز خودش را در راه خدا داد، خدای تبارک و تعالی باید به آنها اجر عنایت فرماید.
من به مادرهای فرزند از دست داده تسلیت عرض می‌کنم و در غم آنها شریک هستم. من به پدرهای جوان داده، من به آنها تسلیت عرض می‌کنم. من به جوان هایی که پدرانشان را در این مدت از دست داده‌اند تسلیت عرض می‌کنم.
خوب، ما حساب بکنیم که این مصیبت‌ها برای چه به این ملت وارد شد، مگر این ملت چه می‌گفت و چه می‌گوید که از آنوقتی که صدای ملت در آمده است تا حالا قتل و ظلم و غارت و همه اینها ادامه دارد. ملت ما چه می‌گفتند که مستحق این عقوبات شدند ملت ما یک مطلبش این بود که این سلطنت پهلوی از اول که پایه گذاری شد برخلاف قوانین بود. آنهایی که در سن من هستند، می‌دانند و دیده‌اند که مجلس موسسان که تاسیس شد، با سرنیزه تاسیس شد، ملت هیچ دخالت نداشت در مجلس موسسان، مجلس موسسان را با زور سرنیزه تاسیس کردند و با زور، وکلای آن را وادار کردند به اینکه به رضاشاه رای سلطنت بدهند.
پس این سلطنت از اول یک امر باطلی بود، بلکه اصل رژیم سلطنتی از اول خلاف قانون و خلاف قواعد عقلی است و خلاف حقوق بشر است. برای اینکه ما فرض می‌کنیم که یک ملتی تمامشان رای داند که یک نفری سلطان باشد، بسیار خوب، اینها از باب اینکه مسلط بر سرنوشت خودشان هستند و مختار به سرنوشت خودشان هستند، رای آنها برای آنها قابل است؛ لکن اگر چنانچه یک ملتی رای دادند (ولو تمامشان) به اینکه اعقاب این سلطان هم سلطان باشد، این به چه حقی ملت پنجاه سال از این، سرنوشت ملت بعد را معین می‌کند سرنوشت هر ملتی به دست خودش است.

۱۳۸۸ بهمن ۱۰, شنبه

امام جمعه زاهدان : شاه زماني صداي اعتراض مردم را شنيد كه خيلي دير شده بود

تاریخ انتشار: ۱۰ بهمن ۱۳۸۸
اعدام ها امنیت و همدلی نمی آورد
شبکه جنبش راه سبز (جرس): مولوي عبدالحميد ؛ امام جمعه اهل سنت زاهدان در خطبه‌هاي نماز جمعه امروز زاهدان در مسجد مكي اين شهر گفت : پيروزي انقلاب اسلامي ايران در سال 1357 با قيام و به خواست مردم ايران بود و مانند بسياري از كشورهاي ديگر با كودتاي نظامي اين انقلاب پيروز نشد. و امروز نيز استمرار و بقاي آن به خواست و اراده مردم بستگي دارد.
وي گفت : من آنچه را كه به خير و صلاح ملت و مسئولان و دلسوزانه مي‌دانم بيان مي‌كنم و نبايد سخنان من مورد سوءتعبير قرار گرفته و مغرضانه تعبير شوند. همه ما مسئوليتهايي داريم كه نبايد از زيربار آنها شانه خالي كنيم.
مولوي عبدالحميد گفت : تدبير رهبر فقيد و بنيانگذار انقلاب اسلامي كه توانست همه اقشار جامعه و تفكرات و سليقه‌هاي مختلف و اقوام و مذاهب را حول يك هدف مشترك و يك پيام واحد گردهم آورد و وحدت كلمه و اتحاد مردم موجب پيروزي ملت در برابر يكي از بزرگترين قدرتهاي حكومتي شد. اينك نيز همان اتحاد و وحدت كلمه براي بقاي جمهوري اسلامي لازم است.

۱۳۸۸ بهمن ۸, پنجشنبه

چرا همه ی دیکتاتور ها سقوط می کنند؟

تاریخ انتشار: ۰۷ بهمن ۱۳۸۸
ارتش سبز ایران


در طول تاریخ و با پیدایش حکومت ها، دیکتاتور ها ی زیادی روی کار آمدند که زندگی را برای مردمشان جهنم کردند. اما هیچ کدام از این حکومت ها دوام نیاوردند. دیکتاتور ها یا به وسیله ی مردمشان ویا در اثر حمله ی کشور ها ی دیگر سقوط کردند و می کنند.

همه ی دیکتاتور ها ویژگی های مشترک زیادی دارند.در اینجا به بررسی بعضی از این ویژگی ها می پردازیم.

1-  اولین ویژگی هر دیکتاتوری این است که یا توسط مردم ویا توسط کودتا به قدرت می رسد.مردم همیشه قهرمانی دارند که وی را برسرشان بگیرند و بزرگش بدارند.ریشه ی پیدایش دیکتاتور و خودکامه همین است و جز این نیست.اول که می آید حامی مردم است.

2-  همه ی آن ها فکر می کنند که طرفداران زیادی دارند.از جمله ی آن ها می توان به موسولینی اشاره کرد.او در آخرین روزهای عمرش فکر می کرد که هزاران نفر از حامیانش در کوه ها آماده ی دستور او هستند،تا جان خود را فدای او کنند.این در حالی بود که ارتش آمریکا رم را محاصره کرده بود.یا می توان به هیتلراشاره کرد.در حالی که متفقین وارد ساختمان رایشتاگ شده بودند،همچنان صدای هیتلر از بلند گو ها ی شهر پخش می شد که  مردم را به مبارزه دعوت می کرد.

3-  همه ی دیکتاتور ها برای بقا ی خود و ایجاد رعب و وحشت در بین مردم،اقدام به تاسیس ساز مان های مخوف اطلاعاتی و سرکوب می کنند.لنین و استالین،چکا  و k.g.b – هیتلر،گشتاپو و ss(سرکوبگر) – موسولینی، لباس مشکی ها–محمد رضا پهلوی ساواک و در ایران امروز،واواک(وزارت اطلاعات و امنیت کشور) و بسیج را تاسیس کردند.البته سازمان های ایران امروز در چند سال گذشته مسیر خود را تغییر دادند و غیر مردمی شدند.

4-  یک دیکتاتور تحمل شنیدن صدای مخالف خود را ندارد و او را به حساب نمی آورد. همه ی دیکتاتور های تاریخ،مخالفین خود را سرکوب و قتل عام کردند.

5-  همه ی دیکتاتور ها معتقدند که از جانب خدا مامور حکومت شده اند و به همین جهت سعی در خفه کردن صدای مردم می کنند.

6-  عوام فریبی مهمترین مشخصه ی هر دیکتاتور است.هیچ دیکتاتوری وجود ندارد که مردم خود را فریب و شست و شوی مغزی نداده باشد.

7-  و در آخر، همه ی دیکتاتور ها سقوط می کنند. هیچ دیکتاتوری دوام نمی آورد.دیر و زود دارد اما سوخت و سوز ندارد.

 تاریخ بخوانید ای عاشقان ولایت...

ارتش سبز ایران
انجمن دانش آموزان مبارز

۱۳۸۸ بهمن ۷, چهارشنبه

ده سال پس از نامه تاریخی دکتر سحابی به رهبر: نصایحی که شنوده نشد!

تاریخ انتشار: ۰۷ بهمن ۱۳۸۸
سعید زندگانی

شبکه جنبش راه سبز (جرس) - ده سال از انتشار نامه ای می گذرد که دکتر یدالله سحابی مبارز دیرین راه آزادی، همراه دکتر مصدق در نهضت ملی شدن نفت وکسی که بر او در احمد آباد نماز خواند و به خاکش سپرد، بنیانگذار نهضت آزادی با مهندس بازرگان و آیت الله طالقانی، اولین دکترای علوم ایران، استاد برجسته زمین شناسی دانشگاه تهران، وزیر مشاور دولت مهندس بازرگان و اولین رئیس سنی مجلس پس از انقلاب، به آیت الله خامنه ای رهبر جمهوری اسلامی نوشت. دکتر سحابی در آن تاریخ 94 سال داشت. تاریخ نامه 23 مرداد 1378 است و تاریخ انتشار آن در روزنامه "نشاط" که موجب تعطیلی این روزنامه اصلاح طلب هم شد، چهار شنبه دهم شهریور همان سال.



در آن هنگام، حدود دو سال از دوم خرداد 1376 و انتخاب سید محمد خاتمی اولین رئیس جمهوری اصلاح طلب ایران می گذشت. اما او در همین زمان اندک، بحرانهای زیادی همچون قتلهای زنجیره ای، حمله به کوی دانشگاه، بستن روزنامه های حامی دولت و دستگیری چهر های تغییر خواه را پشت سر گذاشته بود. پس از حمله به کوی دانشگاه در 18 تیر، جامعه ملتهب و آشفته بود و از رئیس جمهوری می خواست بر علیه استبدادگران دست به کار شود. آیت الله خامنه ای برای رهائی از این بحران، چاره را در این دید که به نماز جمعه 8 مرداد در دانشگاه تهران بیاید و قتلهای زنجیره ای را با عنوان "قتلهای مشکوک" و حمله به کوی دانشگاه و کشتن و مجروح کردن دانشجویان بی گناه را با عنوان "بعضی خشونتها" بپذیرد و حمایت صد درصدی خویش را از رئیس جمهوری محبوب و منتخب مردم اینگونه اعلام کند که "مواضع روسای کشور –بخصوص رئیس جمهوری محترم- در این قضایا مواضعی بود که صد در صد مورد تائید و حمایت من بود...من بطور قاطع از شخص رئیس جمهوری حمایت می کنم."

۱۳۸۸ بهمن ۲, جمعه

داریوش آشوری در مصاحبه با روز: جنبش سبز، به کابوس 57 تبدیل نمی شود

پنجشنبه ۱ بهمن ۱۳۸۸
با داریوش آشوری،جامعه شناس و اندیشمند سرشناس ایرانی،در مورد جنبش سبز،آینده آن ورهبریش مصاحبه کرده ایم. به گفته آقای آشوری "روشِ خشونت‌پرهیزیِ جنبشِ سبز خود بازتابی از فلسفه‌ی سیاسیِ تازه‌ای در دنیای ایرانی است." وی همچنین می گوید: "درچارچوبِ همین نظام و قوانینِ آن، آقای موسوی رئیسِ جمهورِ واقعیِ و قانونی ست که مقامِ او با خدعه و زور غصب شده است." این مصاحبه در پی می آید.

آقای آشوری، هفته‌ گذشته شما به همراه 50 نفر از روشنفکران دیگر ایرانی، بیانیه‌ای در حمایت از بیانیه هفدهم مهندس موسوی منتشر کردید. بسیاری این بیانیه را پاسخی به بیانیه 5 نفره روشنفکران دینی دانستند. آیا واقعا این طور بود؟
من دست اندرکارِ تهیه‌ این بیانیه نبودم، بلکه دوستانی از دانشگاهیان٬ در امریکا٬ تماس گرفتند که چنین بیانیه‌ای تهیه شده و به من هم پیشنهاد کردند که آن را امضا کنم. من هم قبول کردم٬ زیرا از نظر اصول با آن هم‌نظر بودم. من هم  بر آن ام که بحران سیاسی ایران٬ همچنان که در آن بیانیه آمده٬ باید گام به گام حل شود و کار٬ تا آن جا که ممکن است٬ به انفجارِ هولناک نکشد.

۱۳۸۸ بهمن ۱, پنجشنبه

«مهندس بازرگان؛ شجاع، متعهد و تابع اکثریت بود»

گفت‌وگو با محمد بسته نگار و فرخ نگهدار به مناسبت پانزدهمین سالگرد درگذشت مهندس بازرگان
مریم محمدی 
امروز سی‏ام دی ماه ۱۳۸۸، پانزدهمین سال‏گرد درگذشت مهندس مهدی بازرگان، از هم‏رزمان دکتر مصدق و از بنیان‏گذاران «نهضت آزادی ایران» است.
مهدی بازرگان پس از انقلاب بهمن در کوران حوادث سیاسی ایران، یک بار دیگر در صحنه‏ی سیاسی ظاهر شد و به عنوان اولین رییس دولت پس از انقلاب، زمام امور اداره‏ی کشور را به‏دست گرفت.
چالش‏هایی که آقای بازرگان با بخش‏هایی از اپوزیسیون انقلابی ایران داشت، به سرعت به درون هیأت حاکمه‏ی وقت ایران کشیده شد و پس از ماجرای اشغال سفارت آمریکا در تهران، او و مجموعه‏ی دولت‏اش را به استعفا کشاند.
مهدی بازرگان در تاریخ مبارزات سیاسی ایران، یکی از واضعان سیاست گام به گام و مبارزه‏ی مسالمت‏آمیز بوده است و البته از همین موضع، مورد انتقاد و حمله‏ی مخالفان سیاسی خود در بخش‏های انقلابی جامعه قرار داشت.
به همین علت‏، برنامه‏ی امشب «روی خط زمانه» را به مهندس مهدی بازرگان و مسائل پیرامون‏اش که بخشی از تاریخ ایران هستند، اختصاص داده‏ام.
در این ارتباط با یکی از قدیمی‏ترین هم‏رزمان مهندس بازرگان، محمد بسته‏نگار از چهره‏های شاخص ملی− مذهبی و عضو نهضت آزادی ایران و هم‏چنین فرخ نگهدار که در زمان نخست‏وزیری مهندس بازرگان دبیر اول «سازمان فداییان خلق ایران»، از سازمان‏های منتقد و معترض به دولت او بود، گفت‏وگوهایی انجام داده‏ام.

مروری بر گفتگوی تاریخی شاه با نیوزویک پس از سی و یک سال

تاریخ انتشار: ۰۱ بهمن ۱۳۸۸
سعید زندگانی

شبکه جنبش راه سبز(جرس): دیکتاتورها اشکال متفاوت دارند: برخی پهلوان پنبه اند، مثل صدام حسین. عده ای شیک و پیک و کراواتیند، مانند انورالسادات. بعضی خودمانی و خاکیند، مثل هوگو چاوز. اکثرا سخنرانان خوبی هستند. تک و توکی از آنها حتی چند زبان هم حرف میزنند، مانند محمدرضا شاه پهلوی. چندتائی هنرمندند مانند آدولف هیتلر که نقاش خوبی بود، چند نفری هم مثل بازیگران هر روز به رنگی در می آیند، مانند معمر قذافی. بسیاری خود را نماینده و نشانه خداوند بر روی زمین می دانند. بیشترشان هم فقط قلدرند، همچون رضا شاه.برخی هم خود را نماینده خداوند بر روی زمین و نائب امام غایب می دانند 
 
اینها اما همه در یک چیز یکسانند و آن اینکه درس تاریخ نخوانده اند یا اگر خوانده اند، چیزی از آن نیاموخته اند و عبرت نگرفته اند تا بدانند در همیشه به روی یک پاشنه نمی چرخد و آنان همواره در قدرت نمی مانند. صدام وقتی اینرا فهمید که در آن بیغوله سراغش آمدند. انورالسادات هنگامی متوجه شد که گلوله افسر مصری سینه اش را شکافت. شاه زمانی به حال خود گریست که از این کشور به آن کشور دنبال جائی برای پناه گرفتن بود. هیتلر مجبور شد قبل از دستگیری خود را از زندگی خلاص کند و رضا شاه در غربت جزیره موریس دق کرد و مرد. دیگران هم ندانسته می مانند تا نوبت فرو افتادنشان کی فرا رسد و ملک الموت در کدام غربت و کدام بیغوله و کدام سیاه چال سراغشان را بگیرد؟

۱۳۸۸ دی ۳۰, چهارشنبه

علیرضا بهشتی؛ مظلوم تر از پدر

چهارشنبه, ۳۰م دی, ۱۳۸۸
کلمه: زهرا مجردی*-امروز وقتی از خیابان شهید قرنی میگذشتم با دیدن نام مجتمع قضائی شهید بهشتی بغض سنگینی راه گلویم را بست. به یاد حسنای کوچک علیرضا بهشتی افتادم که چشمانش به نجابت چشمان پدرش بود؛ و غمگین. به یاد روایت خانواده زندانیان از ورود علیرضا بهشتی به دادگاه انقلاب افتادم که روایتی دردناک بود. علیرضا بهشتی با لباس زندان و دمپائی از سالنهای دادگاه انقلاب و از زیر عکسهای شهید بهشتی عبور میکرد و مردمان ناظر، متأثر و گریان او را مینگریستند هرچند زمانی پیشتر با یاوران دیرین و فرزندان معنوی شهید بهشتی نیز چنین کرده بودند، اما مثل اینکه امروز این شهید بهشتی بود که جهت قرائت رحمانی از دین نبی اعظم محمد بن عبدالله محاکمه و بازپرسی میشد، او که امام در موردش فرمود: «بهشتی مظلوم زیست و مظلوم مرد و خار چشم دشمنان اسلام بود».
اما امروز بهشتی در میان ما نیست تا ببیند فرزندش از خودش مظلومتر است. او نیست تا ببیند چگونه میراث شهیدان انقلاب و جنگ با قدرتطلبی و دنیاخواهی به اسم حفظ ارزشها معاوضه میشود. امروز بهشتی نیست تا نظاره گر قامت محکم و استوار علیرضایش در سلول ۲ x 1.70 انفرادی بند ۲۰۹ اوین باشد.
امروز یاران همفکر بهشتی نیستند که از درون مجلس مردمی فریاد دفاع از آرمانهای به تاراج رفته انقلاب را برآورند. امروز دیگر آن دولتیان همفکر بهشتی که در راه دفاع از حق و حقیقت در کنار بهشتی در آتش خشم و کینه نفرت و نفاق سوختند وجود ندارند اما اکنون نگاه ما رو به فردا است.
علیرضا بهشتی و دیگر یاران در بند در حقیقت نماینده تفکری هستند که به دنبال عدالت واقعی، اعتلای اخلاق و استواری حصائل انسانی هستند تفکری که مردمان را برابر میبیند و حکومت را موظف به خدمت به آنان میداند. آنان فریادگر ندای آزادیخواهی و اسلام راستین مردمانی هستند که در سال ۵۷ به امید بهروزی و اعتلای جامعه فریاد استقلال آزادی و جمهوری اسلامی سر دادند.
هرچند امروز روزگار پررنجی را میگذرانیم ولی میدانیم که این تاوان رسیدن به فرداهای روشن پیش روست. پس به این امید همه باهم استوار و راست قامت تا به آخر ایستاده ایم و همچنان که فریاد شهید بهشتی هنوز شنیده میشود که «ما راست قامتان جاودانه تاریخ خواهیم ماند».
*همسر محسن میردامادی دبیرکل دربند حزب مشارکت اسلامی
منبع: سایت نوروز

۱۳۸۸ دی ۲۸, دوشنبه

مارتین لوترکینگ: عطش ما به آزادى نباید با نوشیدن جام بیزارى و نفرت سیراب شود

تاریخ انتشار: ۲۸ دی ۱۳۸۸
حمید تکاپو

شبکه جنبش راه سبز(جرس):" با هم برای آزادی قَد علم کنیم با یقین به روزی که آزاد خواهیم شد..." این عبارت از دکتر مارتین لوترکینگ رهبر جنبش مدنی ایالات متحده و یکی از رهبران پرنفوذ جنبش حقوق مدنی جهان بود که آنرا حدود ۴۷ سال پیش در سخنرانی معروف «رویائی دارم» ایراد کرد و بدلیل پیگیری مبارزات منفی و غیرخشونت آمیز، نامش در تاریخ مبارزات مدنی جاودانه شد . 
 
با اینکه روز ۱۵ ژانویه سالروز تولد این رهبر مقاومت مدنی می باشد، اما سومین دوشنبه از ژانویه هر سال در ایالات متحده «روز مارتین لوترکینگ» نامیده می‌شود و تعطیل رسمی است.
مارتین لوترکینگ جونیور متولد ۱۹۲۹، کشیش باپتیست مبارزی بود که بارها در راه مقاومت مدنی و گرفتن حقوق رنگین پوستان به زندان افتاد. او بدلیل آنکه در تمام طول مبارزات خویش، راهکار غیرخشونت آمیز را مانند مهاتما گاندی –رهبر انقلاب هند- پیشه خود ساخته و دیگران را به پایداری در مبارزه تشویق می کرد، اکنون بعنوان یکی از رهبران جنبش جهانی در راه آزادی و عدالت شناخته می شود. راهی که نلسون ماندلا آن را "راه دشوار آزادی" نام نهاده است.

۱۳۸۸ دی ۲۶, شنبه

عبدالعلی بازرگان : داستان نهضت آزادی و استبداد

نهضت آزادی ایران، ۴۸ سال پس از تأسیس، به دلیل فشارهای مستمر حاکمیت، بویژه وزارت اطلاعات، با بازداشت دبیر کل و برخی از اعضای فعال آن، در اوايل دی ماه جاری اجباراً متوقف گردید. پیش از این نیز در دوران شاه، این جمعیت به علت اعتراض به انقلاب سفید، با دستگیری رهبران، اجباراً تعطیل شده بود.
بنام خدا

نهضت آزادی ایران، ۴۸ سال پس از تأسیس، به دلیل فشارهای مستمر حاکمیت، بویژه وزارت اطلاعات، با بازداشت دبیر کل و برخی از اعضای فعال آن، در اوايل دی ماه جاری اجباراً متوقف گردید. پیش از این نیز در دوران شاه، این جمعیت به علت اعتراض به انقلاب سفید، با دستگیری رهبران، اجباراً تعطیل شده بود.

منظور از این نوشته، اشاره‌ای به تاریخ نهضت آزادی ایران برای آشنائی جوانان و یادآوری سرگذشت آن برای هموطنان است، باشد دربررسی عملکرد و استقامت آن در برابر استبداد درس‌هائی برای آینده باشد.

نهضت آزادی ایران در سال ۱۳۴۰ بوسیله مهندس بازرگان، دکتر سحابی و آیت الله طالقانی پایه‌گذاری شد. هدف از تأسیس این جمعیت، مبارزه با استبداد و کسب آزادی‌های اساسی مبتنی بر ارزش‌های اخلاقی و اسلامی بود. سابقه فعالیت‌های فرهنگی و اجتماعی و اسلامی پایه گذاران این گروه به سال های ۱۳۲۰ و جریان نهضت ملی ایران در زمان مرحوم دکتر مصدق می‌رسید.

۱۳۸۸ دی ۱۶, چهارشنبه

توهین وتحقیر شاه را هم نگه نداشت

چهارشنبه, ۱۶م دی, ۱۳۸۸
کلمه-احمد پورنجاتی:روزگاری در جایی خوانده بودم؛ «امین» برادر مامون و فرزند هارون الرشید خلیفه عباسی روزی از پدرش پرسید که این چه حکمت است که تو موسی بن جعفر (امام کاظم(ع)) را به حضور فرامی خوانی و بسیار تکریم و احترام می کنی و مراتب ارادت ابراز می داری و حتی الباب بدرقه می کنی اما بلافاصله فرمان حبس و زجر ایشان به ماموران ابلاغ می داری؟ هارون پاسخ داد؛ «الملک عقیم،»
این همان تعبیر رایج در میان توده مردم است که؛ سیاست، پدر و مادر ندارد.
اما نه، همچون بسیاری از «مشهورات زمانه» که در پرتو آرمان ها و ایده آل هایی که در انقلاب اسلامی داشتیم، تغییر و تحول ماهیتی پیدا کرد یا دست کم قرار بود چنین دگرگونی و تفاوت ماهیتی پیدا کند سیاست نیز در ذهن و زبان و دل ما پدر و مادر پیدا کرد. دلخوش بودیم تا سال ها، اما گویی «طبع سیاست»، ساختارشکن و هله هوله خوار و زیاده طلب است.
برای رسیدن به مقصد و پر کردن شکم سیری ناپذیرش، به هیچ حد و قواره و قاعده و پیمانه یی محدود نیست. مصرف همه چیز را برای خود مباح می داند. ممکن است در آغاز اندکی پرهیز و مبالات به خرج دهد، حرام خواری نکند و از چیزهای شبهه ناک بپرهیزد اما ید بیضای «اضطرار» و به تعبیر دقیق تر «مصلحت»، اندک اندک پای «اکل میته» و حرام خواری را نیز به سفره اش باز می کند. اگر مراقبش نباشی، ناگهان چشم باز می کنی و می بینی «سیاست» که قرار بود از جنس «حکمت عملی» باشد و آمیخته به اخلاق و مروت و معیارهای دینی و اصلاً عین دیانت باشد، تجسم و تبلور بی اخلاقی و ناجوانمردی و مرزشکنی دینی شده است، البته همچنان با همان کارت شناسایی «سیاست پدر و مادردار» و داعیه های خروارخروار و افاده های طبق طبق.
اکنون می خواهم به یکی از کالاهای مصرفی «سیاست هله هوله خوار» اشاره کنم؛ «تحقیر و ناسزا و اهانت».

۱۳۸۸ دی ۱۵, سه‌شنبه

آزموده‌ی ۵۷ و این گوساله سامری؛ علی رضا مجلسی


ایشان نه دین را برای ایران که ایران را مسخر دین خواسته و وطن تنها فریبی بر لبان ایشان است،‌ مخزنی که از انبان آن وحشت مرگ را در دنیا بپراکنند.
---------------------------------------------------------------

خبرنامه امير كبير : چگونه می‌توانی این آتش را فروبنشانی و این درد را تسکین دهی؟ چه کسی می‌تواند این فریاد را فروبخورد از رنج از دست دادن هم‌وطنانی که ایستاده در برابر استبداد جان خویش را ارزانی آزادی کرده‌اند؟

ببین زنانی که از تناقضِ تاریخِ سرخوردگی کمر به احقاق حق خود بسته‌اند و مردانی که بر دوپای نستوه، عرق شرم بر جبین ستمکارترینِ حکومت‌های دینی‌اند.

این کمربند سبز بر اندام نحیف میهن‌مان در طلب حق بشری ما در آزادی حاکمیت بر سرنوشت خویش است.

اما پاسخ ما گلوله است و غداره!
این شغاد شقی و این دیو سرکش شعاری جز مرگ و برنامه‌ای جز هلاک وطن ندارد. این استبداد بی‌سرو پا به وحشی‌ترین شکل ممکن صحنه را جز به خاک و خون کشیدن ایران ترک نمی‌کند.

۱۳۸۸ دی ۱۴, دوشنبه

روزي كه بابك خرمدين كشته شد !

بابك خرمدين چهارم ژانويه سال 838 ميلادي به دستور معتصم خليفه عباسي با قطع تدريجي دست و پا و اعضاي بدن كشته شد و سپس بقيه بدنش را در بيرون شهر سامرا (سامره) بدار آويختند كه مدتها به همان صورت باقي بود.
در آن قرن درهر گوشه ايران يك استقلال طلب بپاخاسته بود. در شمال ايران همزمان سه مبارز ــ بابك، مازيار و افشين ــ بناي مبارزه با حكومت بغداد را گذارده بودند كه بابك در عين حال فرضيه اجتماعي ــ اقتصادي مزدك را هم دنبال مي كرد و خواهان برابري كامل مردم و مشترک بودن مالكيت بود = دولتی و ملی بودن منابع و ابزار تولید و خدمات عمومی. پيروان او پيراهن سرخ رنگ بر تن مي كردند و به احتمال زياد دادن عنوان «سرخها» به كمونيستها ريشه در همان زمان دارد. در تاريخ، آنان را سرخ جامگان، خرّميان و خرّمدينان نوشته اند. در آن زمان هنوز اكثريت آذربايجاني ها كه بابك از ميان آنان برخاسته بود دين نياكان (آيين زرتشت) را حفظ كرده بودند. بايد دانست كه تا زمان شاه اسمعيل صفوي (پنج قرن پيش) هم بسياري از مردم شمال ارس زرتشتي بودند و حکمرانان آنان از همان دودماني بودند که در عهد ساسانيان منصوب شده بودند. همچنين بايد به خاطر داشت كه زبان تركي دو ــ سه قرن بعد با سلجوقيان وارد اين بخش از ايران شد.
بابك بارها سپاه خليفه عباسي را كه عموما غلامان ترك آسياي مركزي بودند شكست داده بود، زيرا دژ و استحكامات متعدد داشت. وي با مازيار حاكم تبرستان (مازندران) و نيز افشين سردار استقلال طلب ديگر در ارتباط بود. مازيار به دليل همسايگي با طاهريان از دور و در ظاهر احترام خليفه را داشت تا فرصت مناسب به دست آورد و افشين معتقد به انهدام قدرت خليفه از درون بود و بنا براين، خود را به اشخص خليفه نزديك كرده بود، ولي خليفه از همه چيز باخبر بود و براي تضعيف روحيه استقلال طلبي ايرانيان كه مي گفتند: اسلام بله؛ حكومت عرب نه ــ افشين را به جنگ بابك فرستاد. افشين همه مساعي خود را به كار برد تا بابك باقي بماند كه بابك به دليل از دست دادن چند افسر خود در جنگ، به ارمنستان فرار كرد كه در آنجا به دام توطئه افتاد و اسير شد و به افشين تحويل گرديد و افشين راهي جز تحويل او به خليفه نداشت و خليفه او را به طرز دلخراشي كه مورخان آن زمان شرح داده اند و در تاريخ طبري هم آمده است بكشت، اما بابك تا جان در بدن داشت خود را نباخت. مازيار نيز از طريق اغفال برادرش دستگير و او نيز در سامرا كه معتصم پايتخت خود را به انجا منتقل كرده بود به طرز فجيعي كشته شد و جسدش را دركنار استخوانهاي بابك به دار زدند. سپس نوبت به افشين رسيد كه اورا در بغداد گرفتند و خليفه تماسهاي او با مازيار و بابك را رو كرد و با گرسنگي دادنش كشت و جنازه وي را هم در كنار دو تن ديگر در حاشيه سامرا به دار آويخت. تاريخ خلفاي عباسي و حكام عرب مملو از چنين قتلهايي است، حتي قتل نزديكان و بستگانشان.

۱۳۸۸ دی ۳, پنجشنبه

ضیافت زفاف - +18 - داستاني از مهرورزي هاي جمهوري اسلامي

نويسان : همین دیشب بود که آمدند ، امشب باز دوباره چرا ؟
دست هایم را اقلا باز نکردند.شاید فکر می کردند می توانم کاری بکنم ،مثلا به صورتشان چنگ بکشم ،اما اصلا نا نداشتم .
با دست های بسته ،آمدند،کنارم دراز کشیدند وهی تکان تکان خوردند ونفس نفس زدند و بعد هم بلند شدندودست هاراتکاندندورفتند.یکی دوتا هم نبودند.هر بار سه چهار تن لندهور .
لباس هایم تکه پاره شده بود ،هوا سرد نبوداما می لرزیدم .دندان هایم روی هم قرار نمی گرفت .مرا هم بوسیدند.بوی بدی می دادند.من با دست های بسته ،به پشت افتاده بودم ولامپ سقف را نگاه می کردم که دور بود ،با آن توری رویش .
نه جیغ زدم ،نه مادرم را صدا زدم.،نه حتا نگاهشان کردم.فقط تنم را گذاشتم برایشان وخودم را کنار کشیدم .آن کنج ایستادم ،به تماشا ،تا درد نکشد.
دست هایش را باز نکردند.طاقباز درازش کردند وسرش را روی متکائی گذاشتند که خودش از رخت های عوضی اش درست کرده بود.مثل جسدی در غسالخانه.
با دست هائی که به پشت بسته بود،خودشان دکمه های روپوشش را باز کردند.
وقتی دیگر نمی توانست نفس بکشد ،به سراغش رفتم ،شاید نبایست می رفتم.اما رفتم.نفس نمی کشید ،بوئیدمش ،به نفس افتاد.نفس کشید .بیشتر به آه شبیه بود.عمیق ومقطع .رفتم درون جانش تا تکانی هم خورد .از خستگی خوابیدم ،او هم خوابید.هنوز چندشی در پوستش بود. حتا از وحشت تماس با من پوستش به لرزه افتاد.بّره ای که تیغ دیده باشد.ونیم کَش رها شده باشد.در خواب هم از همه چیز می رمید. بوی غریبه گرفته بود.نم تب ، بر همه جای تنش نشسته بود.عرقش بوی همیشه را نداشت.برای من حتا ، نا آشنا بود.وقتی می آمدم برق چند لکه خون ،روی کف سیمانی سلول ، تازگی داشت .
صدای خشک آهنِ در بیدارمان کرد.لگد پوتین باز هم مرا از جانش پراند.جداشدم.تنش را باز ،کشان کشان به زیر کشاله های رانشان کشاندند.نفس نمی زد.من آن گوشه ایستاده بودم.چهار مرد دیگر آمده بودند تا لذت شهوت را در نگاه یکدیگرو روی یک جسد تجربه کنند.یک به یک به همدیگر نگاه می کردند وتکان های تن دیگری را به لذَتی که انگار خود می برند،تماشا می کردند.
تنش را لهانده بودند.مچاله اش کرده بودند.نازک بود.دست های ظریف وکوچکش باز شده ،بی رمق ،دو طرف تنش افتاده بودوچشم هایش دیگر هیچ نمی دید.تنها من بودم .
این چهار نفر که رفتند،چهارتای دیگر آمدند.نور بی رمق لامپِ سقف نمی گذاشت درست صورت هایشان را ببینم .اما پیش از حضورشان ،هُرم بوهایشان را حس کردم.بوی ترشیده جوراب وعرق زیر بغل ،که از درز پوتین های بازودکمه های نیمه بسته می آمد.
اولی که آمد گفت :یالله ! حاضری؟
جانی نداشت که چیزی بگوید.من بودم که آن گوشه ایستاده ،می لرزیدم .
این باربلندتر وبا تحّکم گفت: پرسیدم حاضری؟
پشت سری اش به خنده ای شهوانی ،انگار آب نبات زیر زبانش باشد گفت : شاداماد !
سومی گفت : شادامادها! وروی “ها” تأکید کرد.
او نجنبید،اما من لرزیدم.
اولی مثل پالتوئی که از چوب رختی بیفتد ،روی تنش افتاد.تکان تکان ،بالا،پائین.بالا پائین .لب ها از وسوسه، کج وکوله می شد. شانه هایمان را محکم گرفت.دیدم دیر است .دوباره پریدم آن گوشه ایستادم.دست هایش هنوز روی شانه بود، ومن از ترس وقاحت ونگاه در شهوت عُق می زدم .صدایم را اگر هم شنیدند.نفهمیدند.گریه هم کردم.
سه تن دیگر ،بیرون در ،به صدای هِن وهِن رفیقشان با چشم های دریده ،به همدیگر نگاه می کردند.وقتی سرم را برای عق زدن بیرون بردم دیدمشان .دست هایشان توی شلوار ،با خود ورمی روند.اصلاًاز همدیگر شرمی نداشتند.همه همان کاری را می کردندکه دیگری .انگار دندان هایشان را مسواک می کنند.
اولی که تمام کرد فرصت کردم به سراغش بروم بغلش کنم ودستی به سرو زلفش بکشم. عمیق سینه اش را از بُغض خالی کرد وفقط گفت: آه آخ مامان !
بغض کردم ،نخواستم گریه کند رهایش کردم.بازهم رفتم همان گوشه ایستادم ،تا دومی هم بیاید.این یکی شلوارش را تا روی ران پائین کشیده بود.آستین هایش بلند تر از دست ها ،آویزان بود.دست ها تا پائین زانو می نمود.کله اش را عقب گرفته بودوکمررابه جلو خم کرده ،از روی اورکت بلندش انگار روی پائین تنه سُر می -خورَد.آمد او هم افتاد روی تن لهیده اش که دیگر مثل گوشت چرخ کرده بود. من از ترس به دیوار چسبیدم .اما دیوار ،دیوار نبود.جسم سیّالی بود که مرا در خود جا می داد.شاید من هم سّیال شده بودم ودر درون هر چیزی جا می گرفتم. هر چه بودم،جسم وحجم نبودم وهنوز نمی دانستم چه اتفاقی افتاده است.
این یکی هم تکان می خوردودستهای پر مویش را روی سروتنمان می کشید.
یک ،دو ،سه ،چهار …..
دارم می شمرم تا کی این تکان های لعنتی تمام شود وخلاصش کنند دمی بخوابیم ؟ تمام کرد. سرش را روی سینه ام گذاشت ودست لای موهایم برد.دوباره کنار کشیدم .بوی بدِدهانش عذابم می داد.نمی گذاشت نفس بکشد. می خواستم نباشم .موهایش را رها کرد ودست از روی سینه هایش کشید.
سومی گفت: یا الله !
دومی ،خسته وبی میل ، دکمه ها را نبسته رفت.
این یکی با آن چشم های وَق زده وسرخ ورگ های برآمده ی کبودشقیقه هاش ،با بقیه فرق داشت .دهنش نیمه باز مانده بود وکفابی از کنج لب ها بیخ ریش روی چانه اش برق می انداخت.نمی توانست آب دهنش را قورت بدهد.بی معطلی به جانش افتاد.گازش گرفت .دردم گرفت .کبودش می کرد.کبود می شدم.آزارش می داد.پرتش می کرد این طرف وآنطرف، توی سه چار متر جا گردوخاکی شده بود.بعد آمد با سرخوشی بغلش کرد.انگار نمی خواست همان اول ِکار پرنده کشته را بخورد.دندان که می زد از هر جای تنمان خون می آمد.می ترسیدم جلو بروم.مانده بودم همان گوشه ،فقط می توانستم نگاه کنم واو گاز بگیردوببوسد واین هم بنالد ومادرش را صدا کند.
بوسید،گاز گرفت،نالیدم.بوسید گاز گرفت،بوسید تا خسته شد.آخرش هم همان.تکان تکان وافتادن روی تنش وسر به بناگوش وگردنش ،دیگر هیچ.تا چهارمی آمد.
این یکی، کلّه ی کوچکی داشت.انگار آن را برای تنه ی دیگری ساخته ونا جور بی قواره به او پیوند زده باشند.لَخت شده بود از دم ِدر .لخت ِلخت.فقط پوتین هایش را در نیاورده بود.وقتی می آمد تو ،سومی انگار از او وحالتش ترسیده باشد.با وحشت از زیر بغلش در رفت.واو مثل خوابگردها فقط روبرویش رانگاه می کرد.انگار چیزی را زیر پایش نمی دید.یک ،دو ،سه ، گام چهارم که دیگر طول سلول تمام می شد.ایستاد.دست هایش را از بغل باز کرد.تا شانه، وبعدزیر پارا نگاه کرد.ما بودیم .رفته بودم تا کمی نوازشش کنم.تا زود تر خلاص کند.افتاد روی هردویمان،اولین چیزهائی که از او حس کردم سنگینی زیاد وبوی بد دهانش بود وچشم های قی کرده.
انگار از خواب بیدارش کرده بودند.که پاشو ضیافت است.تو هم بیا ! هیچ چیزش به بیدارها وآدم های سالم نمی مانست.فقط تکان می خوردوخورخور می کرد.گویا دست لای سینه هایم برد وبالاپائین کردتا دکمه های روپوشم را باز کرد.
صدای آن سه نفر دیگراز پشت در نیمه باز می آمد.داشتند به رفتار وقیافه این یکی می خندیدند.ادایش را در می آوردند.من و.او افتاده بودیم روی سنگفرش کف سلول واو نگاهمان می کرد،با ولع حیوانی گرسنه بر سریک لاشه. گفتم از چشم هایش بروم تا توی سرش .می توانستم .این را تجربه دیوار سیّال یادم داده بود.هنوز زود بودو پایم به او بند.آزاد آزاد نبودم.
دو کاسه ی خون، زیرابرووپیشانی، توی مردمک های مردک ، لب پر می زد.چشم هایش درست روبروی چشم هایم بود. تمام جسمش را حس می کردم .وتمام وجودش راکه خلاصه شده بود در یک تکه رگ وگوشت، که از کمرگاهش بر می آمد.واز همه ی بودنش همین اش راداشت.
خوابید؟ نه نخوابید .افتاد مثل کفتاربا.پوزه ی خونین ،روی لاشه .
رفته بودم ان گوشه وباز هم نگاه کردم: مرد نمرده بود.دوباره چند حرکت.عرقریزان، انگار مُرد.نه ، نمرده بود.خُرناس می کشید.وبازدَمش پخش می شدروی گردنمان.بوی گند نفس هایش .درست عین بقیه بود.انگار سر راه از یک مردار خورده باشند.
تا این که اولی داخل شد در حالی که صدای سومی را باخود همراه کرد با باز وبسته شدن درکه می گفت :بگذارید باشد.کوفتش نکنید .بابا عطشناکه!
اولی پس گردنش را گرفت :
هی مشدی چرا اینقدر لفتش می دی.زفاف واین همه وقت کشی !! بابام می گه :باید سر ضرب رفت وکار رو تموم کرد.وگرنه باختی .پاشو دیگه داداش صبح شد مردم کار دارند.به غسل حجله نمی رسیم .مگر بحار رو نخوندی جلد سوم یک عالمه از این مراسم حرف زده.برو بخون کیف کن ! امشبو هم به خاطره های خوبت بسپار .
پاشو حاجی جون برو رو تختت بگیر بخواب !اینجا که تخت خواب نیست سرت را گذاشتی خوابیدی.پس یقه اش را گرفت وبلندش کرد.صداهائی از گلویش بیرون زد که مثل هیچ جانوری نبود. فقط اخرش گفت:
چه نورس وتازه سال !کاش تایک هفته دیگه خلاص اش نکنند.جنس اینطوری مزه نکرده بودم به جون تو!
.پشت سرش در را بست.صدای خنده بچه ها توی راهرو خلوت بند.پیچید.یکی گفت هیس ! دوباره صدای جیغ در سکوت راهرو را قیچی کردیک دقیقه هم نپائید تا صدای یکی از پشت دری ها را می شد شنید که به او می گفت : زفاف رو خصوصی کردی فردا به حاج آقا می گم.یکی دیگر داشت رخت هایش را به شماره تحویلش می داد او نفس عمیقی کشیدبعد پای برهنه .با پوتین هایش به دست در ته راهرو گم شدند.صدای گریه ای در سلول های مردانه پیچید.یکی دوتن شانه عوض کردندوخود را در یکتا پتوی نازک جا  دادند.از ته اتاقی .یکی برخاست آب بخورد.صدای فحش دادناز زیر یک  پتو می آمد وپشت آن دیگرهیچ !. صدای “هیس” چند نفر را شنید.مراقب بود بچه های کف خواب را بیدار نکند.اما به هر حال تاب نیاورد :
این مادر قحبه ها انگار بازهم عروسی گرفتند.امشب انفرادی های زنان باز بیا برو است.غلط نکنم باز فردا اعدامی داریم.پتویش را کشید تا زیر چانه،تا ساق پا برهنه شد.وسرما که سوز گدا کشی داشت. از زیر در سلول پای چرکین زخمی هارا می سوزاند.
این چهار نفر که رفتند. دوباره رفتم کنارش دراز کشیدم .دستی هم به موهایش .دستم رفت که دکمه هایش را ببندم .سردتر نشود.دیدم خودش دارد می بندد.جمع شد پاهایش را بغل کرد وسرید گوشه سلول ،.مچاله، تن به دیوار داد وچسبید. این بار هم “آخ ! مامان جون ” اش را با آهی سرد به سینه داد.آخ مامان جون ! !
نورزرد بی رمقی ،از گوشه ی پنجره ی مشُبک سرک کشید آمد افتاد گوشه ی سلول .یک مثلث نور،به پهنای یک کف دست ،لرزان تن کشید روی دیوار، تا گوشه مقابل،خطی از نور روشن کرد .خورشید نبود. تا صبح مانده بود.نور افکن متحرک پشت بام بود.پلک هایمان روی هم گرم گرفته بود.خواب خوشی ،بعد از آن همه واقعه ، عذاب وتلاطم .آنهم فقط در یک شب می آمد تا جانمان را گرم کند.صدای پوتین ها در راهرو پیچید چرتمان را پاره کردو همچنان خواب را در چشمانمان می شکست ومی برد تا هراس بجایش بنشیند از آینده ی نزدیک چند دقیقه دیگر.
تق تق ترق ، تررق تررق،تق ترق .
صدائی پرسید:
- کدام طرف ؟
صدای دیگری پاسخ داد:
  • : چارده زنان ! سمت چپ ! دوازده وپانزده خالی اند .آن کریدور فقط یک سلولش پُراست ، همان خودشه !
دوباره صدای پاها ودرها وجیر جیر لاستیک پوتین روی کف تمیز کریدور . نزدیک ،نزدیک تر شدند .تا رسیدند.در نیمه باز، باز تر شد،نور راهرو پخش شدو تکه نور پنجره را کمرنگ کرد.
او تنها با خود زمزمه کرد:
- : آه باز هم ؟ نه خدایا ! نه ! بهتره بمیرم.
رفتم و باز هم گوشه ای گرفتم وایستادم تا نباشم .این دفعه چند نفرند؟ خدا به دادمان برسد.
اما ، نه این بار فرق داشت ،
آخوند جوان و خواب آلودی آمد تو ،با عرق چین سفید .عمامه نداشت. با لباس زیر .فقط یک عبا روی دوشش ، سایه ی عبای سیاهش ،آن تکه روشنائی کف سلول را هم گرفت. امد نشست کنارش .زل زد توی چشم هایش وگفت:
دخترجان حلال شدی !
رفتم دوباره بغلش کردم که تنها نباشد.
آه !نه ! محض رضای خدا نه ! دوباره ،نه !
دختر جان ! صبح است . وقت نماز است ! نمی خواهی دورکعت نماز بخوانی؟ اقلاً این … اصلاً چیزی می خوری ؟خواستم بگوید :یک چکه آب اما صدایش درآمد که : نه ،مامان صبحانه نمیخورم ، بزار کمی بخوابم .امروز که جمعه است .تعطیله !
خنده ی آخوند کتاب به دست .این کلمه را بیرون ریخت:
نه ! دختر خانم!مادرتان نیست ! ما مادرتان نیستیم
دلم می خواست بازهم بروم وگوشه ای بگیرم و بنشینم .اما لگد یکی از لباس سبز ها، مهلتم نداد.
سر ِپاشدیم .من واو ، هاج وواج به حاظران که حالا دیگر سلول را پر کرده بودند وچند تاشان را می شناختیم .نگاه کردیم .بعد هم به قیافه آخوند خیره شدیم .از آن صورت هائی بود که انگار هرگز نخندیده است .مگر همین یک بار که خواب می دیدم وپریشان می گفتم .آخوند نگاهمان می کرد.یکی از دکمه های روی سینه را ،بالا –پائین بسته بودیم.کمی از سینه مان بیرون بود.جائی که او ریز تر نگاهش می کرد.لب هایمان –خشک- به سقف دهنمان چسبیده بود.
-: آقا !حاج آقا !…ما . مادرمان …
خیلی حرف توی سرمان بود..اما زبانمان راه نمی داد.
-عیبی ندارد .راه حقی است.که می روید. همه ما هم .
دست هایمان ،سنگین بودند.سنگین تر شدند. از دو طرف چلانده شدند.پیچیدند.پاهایمان هم دیگر رمق ایستادن نداشتند. زانو ها تا شدند.زیربغلمان را گرفتند. وما را سُر دادند.من بو برده بودم کجا می برندمان .که دیگر پاها از جان افتاده بودند. اول کمی هُل دادند.بعد کشان کشان بردند.
هر چه توی راهرو فریاد زدیم :
آقا ! حاج آقا ! چی راه حق است؟ .حق چی چیه ! اصلاً ما امتحان تاریخمان را هنوز پاس نکردیم. ما آقا به خدا ،ما مادرمان منتظر است.
از در که خارج شدیم حیاط بود..دست چپمان .راهی که از میان باغچه های اطلسی ها می گذشت.وحیاط را نصف می کرد. تا دو تا باغچه مجزا درست کند مارا از همان باریکه می بردند. می دانستم باغچه هارا پسرهای تواب بند بالا به زور کتک ساخته اند.
حالا دیگر صبح شده بود.اما چراغ های داخل بند،هنوز روشن بود.
فکر می کردم ، الان همان موقعی است که پدر بیدار شده ودارد گل های اطلسی حیاط خانه مان را آب می دهد..بوی خوش رازقی ها هم ،همه جا با بوی نم آجر آغشته شده وعطر محشری ساخته اند. سماور روشن است. تا بعد از آب پاشی پدر برود نان کنجدی تازه بگیردومادر نمازش را تمام کندو آب بگیرد روی قوری وبعد مرا بیدار کند تا برای کلاس آماده شوم. موهایم را شانه کنم .یک لقمه نان وپنیر گاز بزنم و کلاسورم را بردارم.مادر به خنده بگوید :
- :چرا این همه عجله ؟
ومن بگویم : قرار مهمّیه ! پشت دانشکده !سر آناتول فرانس !
و او بگوید : تو رو خدا مواظب خودت باش !
ومن بگویم : هستم !
ولقمه رابا “هستم” قورت بدهم.دیگر فرصتی برای بقیّه اش نماند .پشت سرم ، دربسته شد .بقیه جمله را با لقمه تا کوچه کشاندم.
سه چهار متری از او دور شده بودم. که غرّش چند گلوله  سکوت صبحگاهی را شکست..بعدهمبه فاصله ای کوتاه، تک تیری خفه .خاک را برخیزاند.تیری از فاصله سر وروسری گذشت تا به خاک برسد.او دیگر چیزی نمی فهمید. چون من دیگر آنجا نبودم.
باد سردی از لای همان دکمه که عوضی بسته بود تن نازکش را زودتر سرد می کرد.من داشتم دور می شدم که از پشت سر شنیدم .چند نفری که با ما آمده بودند با صداهای خسته وخواب آلوده ،سه بار پشت سر هم گفتند:
الله اکبر-الله اکبر –الله اکبر .
لندن 14 فوریه 1998
پنسی گاردن

مکالمات تکاندهنده یک بازجو و یک زندانی سیاسی در ایران - حتما بخوانيد !!!!

چهارشنبه ۲۳ دسامبر ۲۰۰۹

عجب حکایتی است روزگار

این روزها، مشهورات سیاسی کشورمان ، هم در وجه خارجی اشتهار یافته ، هم در وجه داخلی . هم رییس جمهورما در سال صرفه جویی ، با کاروانی سیصد نفره به آنسوی دنیا سفر کرده تا بگوید : چه کس گفته ما در انزواییم ؟ و هم ما به دست خود مردان سیاسی کشورمان را به شش سال زندان و تبعید به گناباد و تناول هفتاد ضربه شلاق محکوم کرده ایم . من در این نوشته کاری به سفر رییس جمهور و همراهان وی و جاذبه پولی که با خود برده اند ، ندارم . از خدای خوب برای ایشان آرزوی هوشمندی و بازآوردن منفعت برای کشورمان دارم . ظاهرا در این سالها ما به بچه پولدار کم خردی مانند شده ایم که همبازی های ما تا توانسته اند از ما برده اند و ما را با قهقهه های بدمستی شان فریفته اند . دوستانی که زیرکند و به ازای هر لبخندی که برترازو نهاده اند ، بساط عیش زیرکی خود آراسته اند .

من می خواهم در این نوشته به یکی از زندانی های خوب خودمان بپردازم . گفتگوی وی با شخص بازجو بسیار شنیدنی و خواندنی است . من همه تاریخ را به تماشای این بازجویی فرا می خوانم . از همه پدیده های پرشتاب هستی تمنا می کنم بقدر زمان مطالعه این چند خط ، و اندیشه ای که پس از مطالعه آن وقت می برد ، موقتا دست از تلاش حتمی خود بدارند و هستی را از فروپاشی باز دارند :
- سلام
- بگیر بنشین ! ما اینجا سلام و علیک و از اینجور خرمقدس بازی ها نداریم .
- سلام که حرف نامربوطی نیست دوست من . همه ملتها سلام دارند . شما تلفن را که برمی دارید می گویید : الو . این الو ، اشاره به شعله آتش نیست . همان سلام خود ماست که به انگلیسی می شود هلو.
- من هیچ وقت نگفته ام هلو ، همیشه گفته ام الو .
- بهرحال شما با برداشتن تلفن ، اول کاری که می کنید به طرف مقابلتان ، هرکه هست ، سلام می گویید .
- به ما گفته اند با زندانی سلام و علیک نکنید .
- این شاید بخاطر این است که سلام و علیک بین دو نفر عاطفه برقرار می کند .
- ظاهرا اینجا قرار است من سئوال کنم و تو جواب بدهی . انفرادی چطور بود ؟
- سخت و تنگ و ساکت و درد ناک .
- تو دهنت می گویی انفرادی . هتل که نیست اینجا .
- یک حداقل هایی را باید مراعات کرد .
- سه وعده غذا به تو داده اند یا نه ؟
- بله ، اگر این سه وعده را هم نمی دادند که من الان خدمت شما نبودم تا به پرسش های ناب شما پاسخ دهم .
- با من لفظ قلم صحبت نکن . پرسیدم انفرادی خوش گذشت ؟
- به خوشی شما ، من یک کتاب خواستم ندادند . یک قرآن ، یک نهج البلاغه . حالا تلفن زدن به خانواده و ملاقات با آنان بماند .
- جوری حق بجانب صحبت می کنی که ما اینجا نوکر تو هستیم و تو ارباب مایی . همین که اعدامت نکرده ایم باید ممنون ما باشی .
- چرا من باید اعدام شوم ؟ مگر من چه کرده ام ؟
- تو برعلیه امنیت ملی فعالیت کرده ای .
- چه کرده ام ؟
- سخنرانی کرده ای . نه یکبار صد بار . در تجمعات غیرقانونی شرکت کرده ای و سخنرانی کرده ای .
- من در این سخنرانی ها چه گفته ام ؟
- اتفاقا می خواهم درباره همینها با هم صحبت کنیم . تو روز دوشنبه در جمع دویست نفر کاسب و دانشجو، یک ساعت تمام صحبت کرده ای .
- بله ، کاملا درست است . صحبت های خوبی هم بود . بعضی صحبت ها هدر دادن وقت خود و مخاطب است اما آن صحبت دوشنبه من خوب بود .
- تو در این یک ساعت صحبت ، یکجا گفته ای : " فضای مه آلود کشور" ، این عبارت ، می دانی کنایه به چیست ؟ تو فکر می کنی با یک مشت خر طرفی که یک عبارت را لای یک سخنرانی یک ساعته مخفی کنی و ما نفهمیم ؟
- شما اگر بازجو نبودی و از دستگاه امنیتی کشور حقوق نمی گرفتی ، به من حق می دادی که حتی بیش از این نیز بگویم . اگر فضای سیاسی کشور مه آلود نبود ، من و شما می توانستیم بیرون از اینجا ، در باره مشترکات ملی و میهنی مان صحبت کنیم . نه در باره چند کلمه از یک سخنرانی یک ساعته .
- تو روز سه شنبه در سفر به شیراز و در سخنرانی مسجد دانشگاه به سیم آخر زده ای و گفته ای : این چه مملکتی است که نظامیان برمقدرات ما حاکمند . استاندار نظامی ، فرماندار نظامی ، فلان شرکت نظامی ، فلان معامله اقتصادی نظامی . و گفته ای : پس مردم چه می شوند ؟ سهم این مردم از نفت و جنگل و دریا کجاست ؟ چرا نظامیان کشور فکری برای این همه قاچاق نمی کنند ؟ چرا اعتیاد را ریشه کن نمی کنند ؟ وظیفه نظامیان مگر همین نیست که امنیت روانی جامعه را از جهات گوناگون تامین کنند ؟
- جواب همه این ها می دانی چیست ؟
- می دانم .
- می دانی ؟ بگو ببینم اگر می دانی .
- جواب همه پرسش های من این است : به تو چه !
- خوب از همه چیز سردر می آوری !
- من از چیزهای دیگر هم سردرمی آورم .
- چهارشنبه یک نوشته را به دست یک دانشجو داده ای که ببرد آن را بین دانشجوهای دانشگاه توزیع کند . در این نوشته به شخص اول مملکت و اختیارات بیش از اندازه او اعتراض کرده ای . می دانی این مطلب می تواند سرت را به باد بدهد ؟
- دوست بازجوی من ، خود شما بیا و بقول قدیمی ها کلاهت را قاضی کن . یک نفر ، هرچه باشد یک نفر است . با محدودیتی از توانمندیها . اگر شخص اول مملکت ، بخشی از این اختیارات را به قانون و نمایندگان مردم واگذار کند ، آن امور بهتر اداره نمی شوند ؟
- جوابت را خودت می دانی !
- بله ، به من چه ؟
- در یک جلسه خانوادگی گفته ای مردم باید بتوانند طبق قانون راهپیمایی مسالمت آمیز داشته باشند و نسبت به چیزی که متفقند اعتراض کنند .
- بله ، این یک حق قانونی است .
- به تو چه ؟ مگر تو وکیل و وصی مردمی ؟ مردم مگر به تو نمایندگی داده اند که حق آنها را از قانون بگیری ؟ مردم یک مشت عوام هیچ نفهمند که از نان شبشان خلاص نشده اند باید بفکر نان صبحشان باشند . یک نگاهی به خودت بیانداز . همه الان سرشان به کار خودشان است و دارند بار خودشان را به منزل می برند . یکی از آن مردمی که تو دلت برای حقوق آنها می سوزد ، یک جعبه بیسکوییت آوردند بگویند این را بدهید به فلانی ؟ الان پیش زن و بچه هایشان نشسته اند و با دارو ندار خود دارند کیف دنیا را می کنند . نه از تو سراغی می گیرند نه کاری به حرفهای تو دارند . حرف نمی زنند اما می شود از بی تفاوتی شان این را فهمید که : سیاست کیلویی چند ؟ آزادی کیلویی چند؟ حقوق فردی و اجتماعی کیلویی چند ؟ همه رفته اند سرکارشان و نیم نگاهی هم به تو و زن و بچه ات نمی اندازند . تو اشتباه کردی رفتی سراغ اینجور قضایا !
- بله ، اشتباه از من بود !
- پس قبول کردی که اشتباه کردی . بیا اینجا را امضا کن و به کارهای خلاف خودت اعتراف کن .
- من چیزی را امضا نمی کنم . اشتباه من در این نبود که چرا حرف از آزادی و حق مردم زدم . اشتباه من این بود که روی انسان بودن مسئولین کشورم زیادی حساب باز کردم . فکر می کردم اگر مسئولین کشورم با من مثلا به عنوان استاد دانشگاه و منبری و دانشجو مشکل دارند ، حداقل به خانواده ام جفا نمی کنند . شما مرا از کار بیکار کرده اید ، لابد دلایل خدا پسندانه ای هم دراختیار دارید . اما دوست من ، اگر به زعم شما من مقصرم ، خانواده من چه گناهی کرده اند که سرپرستشان مدتها در زندان باشد و نانی برسفره نداشته باشند ؟
- این دیگر به خود تو مربوط است . هر که خربزه می خورد باید پای لرزش هم بنشیند . همان مردمی که نگران کمبود آزادی شان هستی بروند مشکل نان سفره زن و بچه ات را حل کنند . حکومتی که با تو و امثال تو مشکل دارد و سربه تن تو نمی خواهد ، حالا برود خرج زن وبچه ات را هم بدهد ؟
- اگر این حکومت حرف از خدا نمی زد و شخص اولش نمی گفت که من کمر بسته بزرگان دینم ، ما می پذیرفتیم که در یک کشور کافریم و حسابمان با خودمان و خدای خودمان است . اما آوازه انصاف و تاریخ و قدمت شکوه این دستگاه ، کم مانده گوش فلک را کرکند .
- ببین بنده خدا ، بگذار حرف آخرم را همین اول به تو بگویم : این دستگاه موی دماغ نمی خواهد . دوست ندارد آدمای یک لاقبایی مثل تو چوب لای چرخش بگذارند . اگر می خورد به تو چه ؟ اگر می برد به تو چه ؟ مثلا اینجا را نگاه کن ، رفته ای در اجتماع زنان شرکت کرده ای و گفته ای در این مملکت هزار فامیل همه فرصت های اقتصادی و اجتماعی را بالا کشیده اند . به تو چه ؟ اگر همین هزار فامیل ، تو را می کشیدند داخل خودشان و تو را هم به نوایی می رساندند ، باز اعتراض می کردی ؟ شما سیاسیون ، اعتراض می کنید ، بله ، اما نه بخاطر مردم ، بخاطر این که در این گردونه ، شما را به بازی نگرفته اند . مردم بهانه اند .
- شما فرض کنید ما به نام مردم و به کام خودمان اعتراض می کنیم . عزیزم ، نفس هزار فامیل فساد می آورد . یک وزیر را می بینید نشسته برسر یک وزارتخانه و همه بستگان و آشنایانش را در اطراف خودش آرایش داده . دوست من ، امروز ما ممکن است سپری شود اما فرزندان ما وشما ما را نخواهند بخشید . ما از گلوی تک تک بچه های بدنیا نیامده خود می بریم و می ریزیم به جیب خودمان . این یعنی ظلم . یعنی بلایی که در کمین ماست .
- خوب ، بگذریم . برای امروز کافی است . من یک سئوال شخصی از تو دارم . نظرت راجع به این رژیم و آینده آن چیست ؟
- دوست دارید حقیقت را بگویم یا می خواهید پرونده ام را قطور کنید ؟
- نه ، این را برای آگاهی خودم پرسیدم . این پرونده تو ، این هم قلم . می بندم و می گذارم کنار . من الان دیگر باز جو نیستم . یک انسانم . فرض کن من نشسته ام داخل یکی از همان مجالس سخنرانی و تو داری سخنرانی می کنی . آینده این رژیم را چگونه می بینی ؟ با این همه توپ و تانک و نظامیان کارکشته و فداییانی که دارد ؟
- من و شما مسلمانیم . من در پاسخ به سئوال شما به سنت های حتمی و لایتغیر الهی اشاره می کنم . بزرگان این کشور، اگر هرچه زود تر به آغوش مردم برنگردند و در کنار مردم قرار نگیرند و حق مردم را از آزادی های اجتماعی و سیاسی گرفته تا سایر حوزه ها ، برسمیت نشناسند ، دیریا زود فرو خواهند پاشید . این فرو پاشی حتمی است دوست من . من صدای شکستن استخوانهای این رژیم را می شنوم . ظلم پایدار نمی ماند . و تو ، دوست بازجوی من ، در پرونده من ، این پیشگویی حتمی را متذکر شو . بنویس : سیدعلی خامنه ای ، طلبه ای بی نشان در مشهد ، در یک چنین روزی ، در زندان ساواک ، درسال یکهزار سیصد و پنجاه و چهارهجری شمسی ، رسما به فروپاشی این رژیم انگشت نهاد و گفت : اگر این رژیم همچنان از حق عدول کند ، و حق مردم را نادیده بگیرد ، و به ظلم خود ادامه دهد ، لاجرم فرو خواهد ریخت و چه بسا نامی از او نیز در تاریخ نماند . مثل بسیاری از حکومت ها که به سنت های حتمی خدا پشت کردند و گردونه تاریخ آنان را زیر چرخهای خود له کرد و هیچ از آنان بجای ننهاد
برگرفته از کتاب خاطرات سید علی خامنه ایی.

 

۱۳۸۸ دی ۱, سه‌شنبه

مصاحبه آیت الله منتظری با تلویزیون آمریکا(ای بی سی) در سال 1357

مصاحبه معظم له با خبرنگار رادیو و تلویزیون آمریکا ( ای بی سی )
                                                 بسم الله الرحمن الرحیم
  س حضرت آیت الله ، به نظر شما در حال حاضر در ایران به چه چیز نیازمند هستید ؟
   ج : در حال حاضر رفع هر گونه استبداد و فشار بر ملت و باز یافتن آزادی و شخصیت برای ملت مورد نیاز ما است.
  س _ در شرایط کنونی که یک دولت نظامی روی کار آمده فکر می کنید اگر از طرف رهبران دینی دستور جهاد داده شود با موفقیت روبرو خواهد شد ؟
  ج : فعلأ که چنین دستوری داده نشده ولی اگر از طرف مراجع دینی چنین دستوری داده شود با موفقیت همراه خواهد بود چون ارتش ما از همین مردم مسلمان تشکیل می شود و جز عده کمی بقیه به عقاید دینی پایبند می باشند و برای مراجع دینی احترام قائلند . البته ممکن است در آغاز ، امر را برعده ای مشتبه کنند  و با مشکلاتی مواجه شویم ولی در دراز مدت  به صف ملت خواهند پیوست .
  س ممکن است بفرمایید پس اکنون ارتشی که اکثرأپشتوانه مذهبی دارند پس چرا دست به کشتن برادران مسلمان خود می زنند ؟
   ج : آنهایی که دست به کشتار می زنند عده قلیلی هستند از کسانی که هنوز تحت تأثیر تبلیغات رژیم مانده اند  و گرنه آنهایی که حقیقت را شناخته اند یا به صف ملت ملحق شده و یا حداقل دست به برادر کشی نمی زنند
  س _ حضرتعالی آیا امکان پیروزی بر چنین رژیمی را بدون خونریزی پیش بینی می کنید ؟
  ج : اگر ابر قدرتها... دست از حمایت رژیم موجود بردارند به خواست ملت که همان خواست روحانیت می باشد توجه کامل شود هرگز خونریزی نمی شود و خواست ایشان جز با تشکیل جمهوری اسلامی متکی به آراء عمومی تأمین نخواهد شد .
  س _ آیا شرکت در حکومت یاد شده برای همه افراد مقدور است ؟
   ج : بلی برای همه مقدور است و اقلیتهای مذهبی هم حقوقشان محفوظ و محترم می باشد و روابط چنین حکومتی با سایر کشورها حسنه خواهد بود .
  س _ به نظر شما کدام بخش از قوانین و یا فرهنگ اسلامی در رژیم موجود صدمه خورده و یا بکلی نابود شده ؟
  ج : در نظام موجود یک روز هم قانون و فرهنگ اسلام به تمام معنی الکلمه پیاده نشده ، توجه دارید که فرهنگ اسلام قابل تفکیک و تجزیه نمی باشد .
  س _ در صورت جایگزین شدن حکومت اسلامی به جای حکومت فعلی به چه نوع اصلاحاتی دست خواهید زد ؟
   ج : واضح است به اقدامات اساسی و زیر بنایی که فعلأ مجال بیان آنها نیست دست خواهیم زد .
  س _ جهادی که قبلأ گفته شد ممکن است از طرف علمای دین اعلام شود کیفیت و شرایطش چیست ؟
   ج : تا کنون چنین امری پیش نیامده ، در صورت لزوم و اعلام آن شرایطش از طرف رهبران مذهبی بیان خواهد شد .
  س _ اگر رژیم فعلی تغییر کند و یک دولت اسلامی روی کار بیاید موضع و خط مشی سیاسی اجتماعی شما در قبال ایالات متحده آمریکا چیست ؟
   ج : دولت اسلامی اصولأ با تمام دولتهای غرب و شرق روابط حسنه خواهد داشت .
  س _ آیا شما پیامی برای مردم دنیا دارید که توسط ما به آنها برسانید ؟
  ج : پیام من به ملتهای دنیا این است : در زمانی که هر ملتی حق دارد سرنوشت خودش را به دست خویش تعیین کند آیا ملت مسلمان ایران این حق را نخواهد داشت که سرنوشتش را خود تعیین نموده و دیگران برای او تصمیمی نگیرند ؟ آیا روا است که جنبش عظیم اسلامی را درایران که بدون اتکا به قدرتهای شرق و غرب در جریان است و به قیمت از دست دادن هزاران کشته و تحمل خسارتهای مادی فراوانی تمام می شود نادیده گرفته و هیچگونه حمایتی از آن به عمل نیاید ، بدینوسیله من از تمام مردم جهان می خواهم که با ملت مسلمان ایران هم صدا شده و نهضت اصیل آنها را در سطح جهانی تأیید و یاری کنند و این احساسات و عواطفی را که مردم ما با خون خود امضا می کنند نادیده نگیرند .

  این بخشی از مصاحبه معظم له در تاریخ 19/8/1357 یعنی سه ماه قبل از پیروزی انقلاب بود، شاید برایتان جالب باشد که بدانید من این مصاحبه را بدون تاریخ برای یکی از بستگان خواندم، او شک نکرد که مصاحبه مربوط به روزهای اخیر است!!!

يادي از مرجع سبز - آن چه در تابستان سياه 67 گذشت

آیت‌الله منتظری تنها وجدان بیدار معترض در قدرت 
آیت الله منتظری با واقع بینی درک درد و رنج مردم ایران زندگی پر ثمری داشت. او با وجدانی اسوده سر در خاک نمود. تاریخ نام ایت الله منتظری این مرد شجاع و بلندنظر مذهبی را فراموش نخواهد کرد. نقش انسانی و تاریخی او در تابستان سیاه ۶۷ بیاد همه خواهد ماند ...


اخبار روز: www.akhbar-rooz.com
دوشنبه  ٣۰ آذر ۱٣٨٨ -  ۲۱ دسامبر ۲۰۰۹

آیت‌الله منتظری تنها وجدان بیدار معترض در قدرت، در سال شصت و هفت. این وجدان بیدار مردم مسلمان درسی سال عمرحاکمیت جمهوری اسلامی درگذشت. مرگ او بسیاری از مردم ایران را در غم فرو برد.
سال ۶۷، درد مند و شکسته پس از تحمل "شکنجه نماز"، بخاطر نماز نخواندن به بند عمومی زندان اوین بازگردانده شدیم. بند نه، گورستانی از دردمندان جوان. خمیدگان آن فاجعه شوم. اتاق های خالی از یاران، فوج فوج اعدامیان، شکستگان شکنجه. به غم نشستگان. هر گوشه و کنار زندان حکایت خون و درد بود و یک سوال بی پاسخ، "چه شد ما زنده ماندیم"؟ چگونه شکنجه ها ناگهانی قطع شد؟ چه شد ما را به بند بازگردانند؟ چه شد بقیه افراد بند سه اموزشگاه دختران را برای شکنجه "شکنجه نماز" نبردند؟ چه شد بیش از ان نشکستیم آنچنان فروریزیم چون برگ درختان در پائیز!؟ انچنان که، در بند یک دختران اتفاق افتاد بود. دخترک جوان، برای اینکه ننویسد ««نماز می خوانند» انچه را انان می خواستند، شاهرگ گردنش را زده بود. بعد از بیمارستان دوباره شکنجه اغاز کردند و دوباره و دوباره اورا در بین افراد دیگر بند خوار و خفیف کردند، آنچنان که هنوز پس از گذشت سالیان در رنج و عذاب است. فرومایگان در قدرت، دستشان باز بود برای انچه که می خواستند! چه شد مرگ به سراغ ما نیامد؟! سوال پاسخی نداشت؟! تا ان نامه معرف آیت‌الله منتظری خطاب به ایت الله خمنی و پاسخ احمد خمینی را در کیهان خواندیم و...
"آیت‌الله منتظری از قائم مقامی رهبری خلع شد و نامه‌ی احمد خمینی به‌عنوان رنج‌نامه او در روزنامه‌ کیهان چاپ شد. منتظری بعد از خلع قائم مقامی از درس دادن در حوزه برکنار شد"*
. آیت‌الله منتظری این تنها وجدان معترض در قدرت، بعد از گذشت چندین سال از فاجعه ملی ۱۳۶۷، در «حبس خانگی» به‌سر برد. انسانی که وجدان درونی و فردی‌اش این سرکوب هولناک را تاب نیاورد و با وجودی که در مرکز قدرت بود آشکارا با اصلی‌ترین بانیان آن درافتاد؛ او در کتاب خاطراتش می گوید: "بالاخره به من می گویند: " قائم مقام رهبری، من در این انقلاب سهیم بوده ام، اگر یک نفر بی گناه در این جمهوری اسلامی کشته شود من هم مسئولم"...
با تلاش ایت الله منتظری زندانیان ساسی زن را از سال ۱۳۶۳به بعد اعدام نکردند. زنان بسیاری از سال ۱۳۶۳از تیغ مرگ رهانیده شدند و زنده ماندند در سال ۶۷ برای اینکه زنان مجاهد را اعدام کنند از ایت الله خمینی حکم ویژه اعدامشان را گرفتند. این مرد شجاع مذهبی.- در بین خانواده های زندانیان سیاسی - تنها فرد در قدرت بود که مردم به او اعتماد داشتند. دست یاری به سوی او دراز نمودند. خانواده ها، دست جمعی در سال های درد و حتی در این روزهای سبز به او شکایت می بردند و طلب داد داشتند. او در همه گاه صدای اعتراض مردم شد، ان سال های دور، ان سال های درد و خون، چون امروز انترنتی نبود و سایه ملل مترقی و سازمان ملل بسیار کم رنگ. او صدای حقوق بشر ایران شد.
او تنها فرد مومنی بود که با شهامت در زنده بودن ایت الله خمینی از او انتقاد کرد. حتی چند هفته پیش بر سر غوغای پاره شدن تصویرش سخنش را تکرار کرد و گفت ایت الله خمینی هم خطا کرده و معصوم نیست.
در ماه های اخیر، در اقدامی شجاعانه ایت الله منتظری به آزار بهاییان ایران اعتراض و از حق شهروندی آنان دفاع کرد واین در تاریخ رهبری شیعه بی سابقه است. او همجنین به اعدام های اخیر در کردستان از جمله احسان جوان، اعتراض نمود. نام این مرد مهربان نیک، و در در ردیف مبارزان حقوق بشر در ایران قراردارد.
آیت الله منتظری با واقع بینی درک درد و رنج مردم ایران زندگی پر ثمری داشت. او با وجدانی اسوده سر در خاک نمود. تاریخ نام ایت الله منتظری این مرد شجاع و بلندنظر مذهبی را فراموش نخواهد کرد. نقش انسانی و تاریخی او در تابستان سیاه ۶۷ بیاد همه خواهد ماند. او نمرده است نام بلند او شجاعت و شرافت انسانی اش در بین مردم برای همیشه زنده است.

عفت ماهباز لندن

http://efatmahbaz.blogfa.com
efatmahbas@hotmail.com

زیر نویس
۱*--کتاب فراموشم مکن خاطرات عفت ماهباز
۲-متن خاطرات حسین‌علی منتظری
«محضر مبارک آیت الله العظمی امام خمینی مدظله‌العالی
پس از عرض سلام و تحیت، به عرض می‌رساند راجع به دستور اخیر حضرتعالی مبنی بر اعدام منافقین موجود در زندان‌ها، اعدام بازداشت شدگان حادثه اخیر را ملت و جامعه پذیرا است و ظاهراً اثر سوئی ندارد ولی اعدام موجودین از سابق در زندان. آن‌ها اولاً در شرایط فعلی حمل بر کینه توزی و انتقام‌جویی می‌شود و ثانیاً خانواده‌های بسیاری را که نوعاً متدین و انقلابی می‌باشند ناراحت و داغدار می‌کند و آنان جداً زده می‌شوند. و ثالثاً بسیاری از آنان سر موضع نیستند ولی بعضی از مسئولین تند، با آنان معامله سرموضع می‌کنند. و رابعاً در شرایط فعلی که با فشارها و حملات اخیر صدام و منافقین، ما در دنیا چهره‌ی مظلوم به خود گرفته‌ایم و بسیاری از رسانه‌ها و شخصیت‌ها از ما دفاع می‌کنند، صلاح نظام و حضرتعالی نیست که یک دفعه تبلیغ علیه ما شروع شود. و خامثاً افرادی که به وسیله دادگاه‌ها با موازینی در سابق محکوم به کمتر از اعدام شده‌اند، اعدام کردن آنان بدون مقدمه و بدون فعالیت تازه‌ای، بی اعتنایی به همه‌ی موازین قضایی و احکام قضات است و عکس‌العمل خوب ندارد.
بالاخره اعدام چند هزار نفر در ظرف چند روز، هم عکس‌العمل خوب ندارد و هم خالی از خطا نخواهد بود و بعضی از قضات متدین بسیار ناراحت بودند و به جاست این حدیث شریف مورد توجه واقع شود: قال رسول الله ص «ادرئو الحدود عن المسلمین ما استطعتم فان کان له مخرج فخلوا سبیله فان الامام ان یخطی فی العفو خیر من ان یخطی فی العقوبه». والسالم علیکم و ادام الله ظلکم”.
١٦ ذی الحجه ١٤٠٨ (٩/٥/٦٧)
حسینعلی منتظری»(٢)
... بعد از مدتی یک نامه دیگری از امام گرفتند برای افراد غیر مذهبی که در زندان بودند. در آن زمان حدود پانصد غیر مذهبی و کمونیست در زندان بودند. هدف آن‌ها این بود که با این نامه کلک آن‌ها را هم بکنند و به اصطلاح از شرشان راحت شوند...»(٦)
متن کامل خاطرات حسین‌علی منتظری به همراه پیوست‌ها، اتحاد ناشران ایرانی در اروپا(جملات راوی خاطرات زندان است یا...؟)
... اول محرم شد. من آقایان نیری که قاضی شرع اوین و آقای اشراقی که دادستان بود و آقای رئیسی معاون دادستان و آقای پورمحمدی که نماینده‌ی اطلاعات بود را خواستم و گفتم الان محرم است، حداقل در محرم از اعدام‌ها دست نگهدارید... بعد گفتم اگر امام هم اصرار دارند شما یک عده از آن‌ها را که در زندان شیطنت می‌کنند و تبلیغ و فعالیت دارند مجدداً با روش صحیح بازجویی کنید و آن‌ها را درست محاکمه کنید و پس از محاکمه اگر محکوم به اعدام شدند، اعدام‌شان کنید. در این صورت لااقل کسی نمی‌گوید کسی را که به پنج سال زندان محکوم شده است، جمهوری اسلامی اعدام کرده است. و طبیعی بود که این مسائل به آقای ری شهری و احمد آقا [خمینی] منتقل شود و آن‌ها از این برخوردها و بازخواست‌های من ناراحت بودند.
... بعد از مدتی یک نامه دیگری از امام گرفتند برای افراد غیر مذهبی که در زندان بودند. در آن زمان حدود پانصد غیر مذهبی و کمونیست در زندان بودند. هدف آن ها این بود که با این نامه کلک آن‌ها را هم بکنند و به اصطلاح از شرشان راحت شوند...”(٦). خاطرات حسین‌علی منتظری اتحاد ناشران ایرانی در اروپا

آیت‌الله منتظری
ماجرای حد زدن زندانیان سیاسی به‌خاطر نخواندن نماز در تابستان سال ۱٣۶۷ با سری اول، دوم و سوم زندانیانی که بیش‌تر از گروه‌های اکثریت و حزب توده بودند تمام شد و خوشبختانه شرایط در این زمینه، به نفع بقیه‌ی زندانیان بند عادی شد و آن‌ها را برای زدن حد نماز صدا نکردند. یکی از مهم‌ترین دلایش شاید درگیری‌های درون حاکمیت در بیرون از زندان بود که مهم‌ترین نمود آن اعتراض علنی آیت‌الله منتظری در مورد کشتار زندانیان سیاسی به آیت‌الله خمینی بود. آیت‌الله منتظری در آن مقطع نایب آیت‌الله خمینی بود اعتراض‌های او سبب آن گردید ابتدا وی را در قم ممنوع‌المنبر کردند، طوری که حتی از تدریس در حوزه‌ی علمیه قم هم محروم شد. سپس او را در خانه‌اش حبس کردند
آیت‌الله منتظری این تنها وجدان معترض در قدرت، بعد از گذشت بیست‌سال از فاجعه ملی سال ۱٣۶۷، هم‌چنان در «حبس خانگی» به‌سر می‌برد. آیت‌الله منتظری انسانی است که وجدان درونی و فردی‌اش این سرکوب هولناک را تاب نیاورد و با وجودی که در مرکز قدرت بود آشکارا با اصلی‌ترین بانیان آن درافتاد؛ اگرچه به‌قیمت از دست دادن قدرت مسلم رهبری ایران برایش تمام شد. ** کتاب فراموشم مکن
خاطرات عفت ماهباز

۱۳۸۸ آذر ۲۸, شنبه

نابودي آخرين بقاياي کاخ داريوش اول


كوروش نيوز : کاخ زمستاني داريوش اول هخامنشي در نزديکي خليج فارس 33 سال پس از سر برآوردن از دل خاک اين روزها به دليل عدم محافظت و سهل انگاري در حال نابودي تدريجي است.

به گزارش خبرنگار مهر، اين بناي هخامنشي پس از اين همه مدت که از دل خاک بيرون آمده هيچ‌گاه به‌اندازه‌اي که شايسته و درخور يک بناي معماري منحصر به فرد مربوط به بيش از دو هزار سال قبل باشد، مورد توجه قرار نگرفته است.

آنگونه که عکس‌هاي اين گزارش نشان مي‌دهد، اين بنا که نشاني از تمدن پرشکوه و غرورانگيز کشورمان در آن دروان بود، اين روزها به وضعيتي تاثر برانگيز دچار شده است؛ به گونه‌اي که پايه ستونهاي سنگي کاخ در هواي شرجي، مرطوب و گرم برازجان در حال اضمحلال و پودر شدن است.

بر اساس مدارک و شواهد موجود نوع و جنس سنگ‌هاي کاخ بردک سياه فاقد موارد مشابه در ديگر بناهاي تاريخي در ايران و ديگر نقاط جهان است چرا که در ساخت اين بنا از سنگهايي با دو رنگ سياه و روشن استفاده شده و علاوه بر آن نوع تراشها و سنگبري به کار رفته در ساخت اين کاخ نيز بي نظير است.  


اين کاخ که تالار مرکزي آن مشابه کاخ آپادانا و داراي 36 ستون بوده يکي از بناهاي مهم تاريخي استان بوشهر در 12 کيلومتري شمال شهر برازجان ميان نخلستانهاي روستاي درودگاه در محل تلاقي دو رودخانه شاپور و دالکي قرار گرفته است.

کاخ بردک سياه در سال 1354 در کاوشهاي باستان شناسانه گروهي از باستانشناسان کشور به سرپرستي احسان يغمايي از زير خاک بيرون آورده شد.

اين کاخ تنها بناي به جامانده از دوران هخامنشي در اين سرزمين نيست بلکه علاوه بر آن دو کاخ ديگر مربوط به دوران همين امپراطوري به نامهاي " کاخ چرخاب " و " کاخ سنگ سياه " نيز در نزديکي شهر برازجان وجود دارد که بقاياي آنها نيز در کاوش سالهاي اخير از دل خاک بيرون آورده شده است.

البته بقاياي اين کاخها نيز مانند کاخ بردک سياه در وضعيت چندان مطلوبي به سر نمي‌برد و هر روز در معرض تخريب بيش از پيش و جدي قرار دارد. 


به گفته برخي از کارشناسان باستان شناسي جلگه برازجان در دوره هخامنشي اهميت فراوان داشته و علت آن نيز اين بوده که ايران در دوره هخامنشي صاحب نيروي دريايي شد و توانست از راه دريا به تجارت و کشور گشايي بپردازد.

علت انتخاب اين جلگه نزديکي آن به خليج فارس و در پي آن تسلط بر راههاي تجاري منطقه و تحت نظر داشتن آبراهه‌هاي جنوبي از لحاظ سياسي و اقتصادي بوده است. تمامي اين مسائل وسيله برپايي کاخهايي در اين منطقه را فراهم آورده است.

کشفيات باستان شناسان و کاوشگراني که کاخ هخامنشي بردک سياه را از دل خاک بيرون آورده‌اند تنها به به بقاياي خود کاخ محدود نبود بلکه آنها در حين کاوشهاي خود به اشيائي همچون يک دسته خنجر زنانه ساخته شده از جنس عاج به همراه چند قطعه ابزار تزييني برخورد کردند که مي‌تواند نشاني از سکونت زنان در اين کاخ باشد. 


همچنين از ديگر موارد کشف شده در کاخ بردک سياه که شايد بتوان آنها را مهمترين يافته‌هاي اين کاخ دانست 4 قطعه سنگين طلا که وزن کل آنها به سه کيلو و 200 گرم مي‌رسد بوده است. هنوز کاربرد دقيق سه قطعه از اين طلاها مشخص نيست اما برخي بر اين عقيده‌اند که ممکن است آنها روکشهاي زرين درهاي چوبي تالار يا سنگ بناي کاخ باشند چرا که غالبا در دوران هخامنشي سنگ بناي کاخها بر روي ورقه‌اي ضخيم و زرين از طلا حک مي‌شده است.

همچنين در رابطه با قطعه چهارم اين طلاها نيز اينگونه بر مي‌آيد که اين قطعه قسمت بالاي يک جام زرين هخامنشي باشد که زير لبه آن يک خط ساده حک شده است.

در موردي ديگر که در کاوشهاي سال 84 کاخ بردک سياه کشف شده و بقاياي آن هم اکنون به شکلي غير استاندارد و بدون محافظت در محوطه کاخ افتاده است نقش برجسته‌اي حکاکي شده بر سنگ سياه است که شاه را به همراه ملازمش که چتري آفتابگير در دست دارد در حين ترک کاخ نشان مي‌دهد. 


در اين نقش برجسته که آن را متعلق به داريوش اول مي‌دانند تاج شاه داراي سطحي صاف و بدون تزيين است و اين احتمال را قوت مي‌بخشد که تاج همانند تاجهاي برخي نقش برجسته‌هاي تخت جمشيد روکشي از طلا داشته است. به همراه اين نقش برجسته، سنگ نوشته‌اي به خط ميخي و زبان "بابلي نو" و تعداد زيادي قطعه سنگ يافت شد که اين قطعه سنگها نقشهاي مختلفي چون دست، دسته سايبان با بخشي از تاج شاهي، ريش مجعد و بخشهايي از صورت و گوشه چشم دارند. 

با اين همه اين نقش برجسته منحصر به فرد که حکايت کننده بخش مهمي از تاريخ هخامنشيان در اين گوشه از جغرافياي ايران است در زير آفتاب سوزان جنوب به حال خود رها شده و تنها نگهبان اين محوطه تاريخي از سر دلسوزي چادر کهنه ماشين خود را به عنوان حفاظ بر بالاي آن قرار داده است.

بنا به گفته برخي منابع محلي کاخ بردک سياه در طول سالهاي گذشته نيز به شدت مورد تخريب کشاورزان منطقه قرار گرفته است به شکلي که عدم زه کشي زمينهاي اطراف باعث شده آبياري زمينهاي کشاورزي سبب تخريب آثار بر جاي مانده از کاخ شود و همچنين عوارض جوي و سرازير شدن آب حاصل از بارشها به گودال محل پايه ستونهاي کاخ نيز به جريان تخريب کمک کرده است. 


مجموع اين عوامل و نبود يک نظارت کارشناسي شده دست به دست هم داده تا بسياري از ته ستونهاي کاخ شکسته يا جابجا شده و برخي از آنها نيز ترکيب اوليه خود را از دست بدهند. البته به همه اينها نيز بايد به حفاريهاي غير مجاز زياد در محوطه کاخ و اطراف آن را نيز اشاره کرد که سهم عمده‌اي در اين فرايند تخريب داشته است.

با اين وجود و پس از توصيه‌ها و تذکرهاي فراوان کارشناسان و علاقمندان ميراث فرهنگي کشور سازمان ميراث فرهنگي استان بوشهر اعلام کرد اين سازمان با انجام مطالعات باستان‌شناسي و بررسي ژئوفيزيک زمينهاي اطراف کاخ بردک سياه درصدد تعيين حريم دقيق و محدوده آثار پيرامون اين محوطه تاريخي است.

اين خبر را چندي پيش احمد دشتي رئيس اين سازمان در گفتگو با خبرگزاري مهر اعلام کرده و افزوده بود: حفاظت از کاخهاي هخامنشي استان بوشهر وارد مرحله جديدي شده است. در حال حاضر تملک زمينهاي کاخ بردک سياه انجام شده و پوشش کامل به منظور حفاظت از کاخ در مقابل عوامل طبيعي هم ‌چون باد و باران و نصب تابلوهاي گردشگران با استانداردهاي اداره راه و ترابري به همراه مسافت سنج نيز صورت گرفته است.

با وجود اين گفته‌هاي اميدبخش رئيس سازمان ميراث فرهنگي استان بوشهر بايد گفت اگرچه حجم بلاهايي که تا کنون بر سر کاخ هخامنشي و پر شکوه بردک سياه برازجان آمده است با هيچ حفاظت و مرمتي قابل بازگشت نيست اما اگر مسئولان کمر همت براي جلوگيري از تخريب بيشتر آن ببندند جاي قدرداني و سپاس دارد.
      

آرشیو

برچسب‌ها